ورود | ثبت نام
captcha
با ورود و یا ثبت نام در وبسایت رسمی دکتر مردان شما شرایط و قوانین استفاده از سرویس‌های سایت دکتر مردان و قوانین حریم خصوصی آن را می‌پذیرید.
ورود | ثبت نام
captcha
با ورود و یا ثبت نام در وبسایت رسمی دکتر مردان شما شرایط و قوانین استفاده از سرویس‌های سایت دکتر مردان و قوانین حریم خصوصی آن را می‌پذیرید.

احساس تعلق در مهاجرت؛ چگونه در کشور جدید خانه بسازیم؟

خواندن این مطلب

8 دقیقه

زمان میبرد!

احساس تعلق در مهاجرت؛ چگونه در کشور جدید خانه بسازیم؟

مهاجرت یکی از بزرگ‌ترین تکانه‌های روانی است که یک انسان می‌تواند در طول عمر خود تجربه کند. وقتی از مرزهای جغرافیایی عبور می‌کنیم، تنها چمدان‌هایمان را جابه‌جا نمی‌کنیم، بلکه در واقع تمام ساختارهای هویتی، دلبستگی‌ها و معنای «خانه» را در ذهن خود بازتعریف می‌کنیم. بسیاری از مهاجران پس از گذشت ماه‌ها یا حتی سال‌ها، با یک سوال عمیق و گاهی دردناک روبرو می‌شوند: «چرا هنوز اینجا را خانه خود نمی‌دانم؟» احساس تعلق، آن نخ نامرئی است که فرد را به جامعه جدید متصل می‌کند و فقدان آن می‌تواند منجر به انزوای روانی، افسردگی مهاجرت و حس معلق بودن شود.

در این مقاله، به بررسی این موضوع می‌پردازیم که احساس تعلق در کشور مقصد چگونه و طی چه فرآیندهایی شکل می‌گیرد و چه عواملی به ما کمک می‌کنند تا ریشه‌های جدید خود را در خاکی متفاوت بگسترانیم.

معنای عمیق احساس تعلق در روانشناسی مهاجرت

تعلق تنها به معنای داشتن پاسپورت یک کشور یا صحبت کردن به زبان آن‌ها نیست. در روانشناسی، تعلق به معنای حسی است که فرد طی آن احساس می‌کند توسط یک گروه یا جامعه پذیرفته شده، ارزشمند تلقی می‌شود و با محیط اطرافش پیوند دارد. وقتی فردی مهاجرت می‌کند، «آینه‌های اجتماعی» خود را از دست می‌دهد. در وطن، دوستان، خانواده و حتی کاسبان محله، فرد را با پیشینه‌اش می‌شناختند؛ اما در کشور جدید، او یک غریبه است که باید از صفر شروع کند.

شکل‌گیری این احساس یک شبه اتفاق نمی‌افتد. این یک فرآیند فعال است که نیاز به پذیرش از سوی فرد و همچنین پذیرا بودن جامعه میزبان دارد. زمانی که فرد بتواند بین هویت گذشته خود و فرهنگ جدید پلی بزند، اولین جوانه‌های تعلق ظاهر می‌شوند.

در جلسات درمانی، مراجعی داشتم که حدود دو سال بود از تهران به برلین نقل مکان کرده بود. او از یک «خلاء دائمی» صحبت می‌کرد. می‌گفت در ایستگاه‌های مترو یا در صف خرید، با اینکه همه کارها را به درستی انجام می‌دهد، اما احساس می‌کند یک «روح» است که کسی او را نمی‌بیند. او در ایران مدیری موفق بود که همه او را با تخصصش می‌شناختند، اما در آلمان احساس می‌کرد فقط یک شماره در اداره مهاجرت است. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که هویت قبلی فروریخته و هویت جدید هنوز شکل نگرفته است. برای او، تعلق زمانی شروع شد که توانست در یک گروه داوطلبانه محلی، مهارتی را ارائه دهد و برای اولین بار در نگاه دیگران، نه به عنوان یک پناهجو یا مهاجر، بلکه به عنوان یک فرد توانمند دیده شود.

نقش زبان در پیوند عاطفی با محیط

زبان صرفاً ابزاری برای انتقال اطلاعات نیست؛ زبان حامل احساسات، طنز، کنایه و فرهنگ است. تا زمانی که مهاجر نتواند به زبان کشور مقصد «شوخی کند» یا «خشم خود را بیان کند»، لایه‌های عمیق احساس تعلق شکل نمی‌گیرند. تسلط بر زبان به فرد قدرت پیش‌بینی می‌دهد. وقتی می‌دانید در هر موقعیت چه بگویید، سطح اضطراب شما کاهش می‌یابد و فضای روانی برای برقراری ارتباط عاطفی باز می‌شود.

بسیاری از مراجعان گزارش می‌دهند که حتی با دانستن زبان در سطح آکادمیک، باز هم در جمع‌های دوستانه احساس غریبگی می‌کنند. این به این دلیل است که زبان عاطفی با زبان رسمی متفاوت است. تلاش برای یادگیری اصطلاحات کوچه‌بازاری یا فهمیدن اشارات فرهنگی در فیلم‌های محلی، گام بزرگی برای عبور از سد «بیگانگی» است.

بازسازی روتین‌ها و جغرافیا در ذهن

ذهن انسان برای احساس امنیت به «پیش‌بینی‌پذیری» نیاز دارد. در وطن، ما بدون فکر کردن می‌دانستیم نانوایی کجاست، همسایه‌ها چه ساعتی بیرون می‌آیند و خیابان‌ها به کجا ختم می‌شوند. در مهاجرت، این نقشه ذهنی پاک می‌شود. یکی از مراحل حیاتی برای ایجاد تعلق، «جغرافیایی کردن» زندگی است. یعنی تبدیل مکان‌های ناشناخته به مکان‌های آشنا.

اینکه فرد یک مسیر پیاده‌روی مشخص داشته باشد، از یک کافه خاص قهوه بخرد و با فروشنده آنجا سلام‌وعلیک کوتاهی داشته باشد، به مغز پیام می‌دهد که این محیط دیگر «ناشناخته و خطرناک» نیست. این تکرارها باعث می‌شود محیط از حالت یک تابلو نقاشی سرد بیرون بیاید و به بخشی از زیست‌جهان فرد تبدیل شود.

به خاطر می‌آورم مراجعی را که از اصفهان به تورنتو مهاجرت کرده بود. او ماه‌های اول را در انزوای کامل سپری می‌کرد و مدام دمای هوای تورنتو را با آفتاب اصفهان مقایسه می‌کرد. او می‌گفت «این ساختمان‌های شیشه‌ای هیچ روحی ندارند». تغییر در حس تعلق او از زمانی شروع شد که تصمیم گرفت یک باغچه کوچک در تراس آپارتمانش درست کند و گیاهانی را پرورش دهد که با آب و هوای کانادا سازگار بودند. او با این کار، بخشی از «خودش» را به محیط تحمیل کرد. حالا او دیگر فقط ساکن آن آپارتمان نبود، او کسی بود که آن باغچه را در آن محله ساخته بود. پیوند او با خاک (حتی در گلدان) راه را برای پیوند با شهر باز کرد.

شبکه اجتماعی و گروه‌های مرجع

انسان موجودی اجتماعی است و تعلق بدون «دیگری» معنا ندارد. در مهاجرت، ما معمولاً از خانواده گسترده به سمت هسته‌های کوچک تنهایی پرتاب می‌شویم. ایجاد یک شبکه اجتماعی جدید، سخت‌ترین و در عین حال موثرترین راه برای رسیدن به احساس تعلق است. این شبکه می‌تواند شامل هم‌وطنان باشد (که در ابتدا حس امنیت می‌دهند) و هم شامل افراد جامعه میزبان (که حس ادغام را تقویت می‌کنند).

نکته مهم این است که فرد نباید در پیله هم‌وطنان خود محصور بماند. اگرچه ارتباط با کسانی که زبان و فرهنگ ما را می‌فهمند مثل یک مسکن عمل می‌کند، اما تعلق واقعی به کشور جدید زمانی رخ می‌دهد که ما در گروه‌های مختلط یا گروه‌هایی با علایق مشترک (مثل باشگاه ورزشی، گروه‌های هنری یا مذهبی) پذیرفته شویم.

تضاد ارزش‌ها و بحران هویت چهل‌تکه

یکی از موانع بزرگ در مسیر تعلق، تضاد ارزش‌های درونی فرد با ارزش‌های جامعه جدید است. برای مثال، فردی که از یک فرهنگ جمع‌گرا به یک کشور فردگرا مهاجرت می‌کند، ممکن است رفتارهای سرد اجتماعی را به عنوان «بی‌احترامی» تعبیر کند. در اینجا، نقش «انعطاف‌پذیری شناختی» بسیار پررنگ می‌شود.

احساس تعلق به معنای فراموش کردن ریشه‌ها نیست، بلکه به معنای ساختن یک «هویت چهل‌تکه» است. هویتی که در آن بخش‌هایی از فرهنگ مادری در کنار بخش‌های کارآمد فرهنگ جدید قرار می‌گیرند. کسانی که سعی می‌کنند صددرصد شبیه مردم محلی شوند (آسیمیلاسیون افراطی) یا کسانی که کاملاً در برابر فرهنگ جدید گارد می‌گیرند (جدایی‌طلبی)، معمولاً بیشترین آسیب روانی را می‌بینند.

در کار بالینی، با مهندسی روبرو شدم که از شیراز به سیدنی رفته بود. او دچار پارادوکس عجیبی شده بود؛ از یک طرف از نظم و قانون‌مندی استرالیا لذت می‌برد و از طرف دیگر، صمیمیت‌های بی‌پروای شیرازی را در روابط کاری جستجو می‌کرد و چون نمی‌یافت، سرخورده می‌شد. او فکر می‌کرد برای تعلق داشتن، باید یا کاملاً استرالیایی شود یا یک شیرازی منزوی بماند. کار ما در جلسات، روی مفهوم «فضای سوم» متمرکز شد. جایی که او می‌توانست در محیط کار یک حرفه‌ایِ دقیق باشد و در پایان هفته، با دوستان جدیدش (از ملیت‌های مختلف) سبک مهمانی گرفتنِ ایرانی‌اش را به اشتراک بگذارد. وقتی او متوجه شد که می‌تواند «سفیر فرهنگ خودش» باشد نه فقط یک «مصرف‌کننده فرهنگ جدید»، حس تعلق در او ریشه دواند.

نقش زمان و صبر در فرآیند سازگاری

بسیاری از مهاجران به دلیل فشارهای اجتماعی و مقایسه خود با دیگران در فضای مجازی، انتظار دارند خیلی سریع «جا بیفتند». اما حقیقت این است که تعلق یک فرآیند بیولوژیکی و روانی زمان‌بر است. مغز نیاز دارد تا هزاران داده جدید را پردازش کند و آن‌ها را از دسته‌بندی «غریبه» به دسته‌بندی «خودی» منتقل کند.

تحقیقات نشان می‌دهند که معمولاً یک دوره بحرانی در سال دوم یا سوم مهاجرت وجود دارد؛ جایی که هیجان اولیه فروکش کرده و سختی‌های روزمره خود را نشان می‌دهند. در این مرحله، فرد ممکن است به شدت نسبت به کشور مقصد خشمگین شود. گذار سلامت از این مرحله، پیش‌شرط رسیدن به تعلق عمیق است.

تاثیر برخورد جامعه میزبان

نمی‌توان تمام مسئولیت تعلق را بر دوش مهاجر انداخت. ساختارهای اجتماعی، قوانین اقامتی و برخورد مردم محلی نقش تعیین‌کننده‌ای دارند. تجربه‌ی تبعیض یا نژادپرستی، حتی به شکل‌های ظریف (Microaggression)، می‌تواند تمام رشته‌های تعلق را پنبه کند. در چنین شرایطی، فرد احساس می‌کند هر چقدر هم تلاش کند، باز هم به عنوان «دیگری» دیده می‌شود.

در ارزیابی‌های روانشناختی، ما به این نکته توجه می‌کنیم که آیا محیط فرد «حمایتگر» است یا «طردکننده». اگر محیط طردکننده باشد، فرد به جای تعلق، دچار «شکاف هویتی» می‌شود. در این موارد، تقویت تاب‌آوری و یافتن خرده‌فرهنگ‌های پذیرا (مثل جوامع علمی یا هنری) راهگشا خواهد بود.

خانم جوانی که از مشهد برای تحصیل به کالیفرنیا رفته بود، در یکی از جلسات از حس «کافی نبودن» حرف می‌زد. او می‌گفت با اینکه نمرات عالی دارد و به خوبی انگلیسی صحبت می‌کند، اما وقتی در گروه‌های دانشجویی بحث‌های سیاسی یا فرهنگی پیش می‌آید، سکوت می‌کند چون می‌ترسد لهجه‌اش یا نگاه متفاوتش باعث قضاوت دیگران شود. او در واقع خودش را از جامعه حذف کرده بود تا از احتمال طرد شدن جلوگیری کند. تعلق او زمانی شروع شد که در یک سمینار، جرأت کرد و از زاویه دید یک زن خاورمیانه‌ای به یک موضوع تخصصی نگاه کرد. تشویق و استقبال هم‌کلاسی‌ها، آن سد ذهنی را شکست. او فهمید که «تفاوت» او می‌تواند «ارزش» او در آن جامعه باشد، نه دلیلی برای طرد شدن.

راهکارهای عملی برای تقویت حس تعلق

اگرچه این مسیر دشوار است، اما اقداماتی وجود دارند که می‌توانند این فرآیند را تسهیل کنند:

  1. پذیرش سوگ مهاجرت: بپذیرید که بخشی از شما در وطن جا مانده است. انکار غمِ دوری، مانع از باز شدن فضا برای تعلق جدید می‌شود.
  2. مشارکت فعال: در رویدادهای محلی، حتی اگر در ابتدا برایتان عجیب است، شرکت کنید. داوطلب شدن یکی از سریع‌ترین راه‌ها برای ورود به بافت اجتماعی است.
  3. ایجاد خانه در خانه: چیدمان منزل را به گونه‌ای انجام دهید که ترکیبی از نشانه‌های هویت قبلی و المان‌های جدید باشد. خانه باید پناهگاه شما باشد.
  4. یادگیری تاریخ و فرهنگ: وقتی بدانید چرا مردم یک کشور به شکلی خاص رفتار می‌کنند یا پیشینه آن خیابان چیست، احساس نزدیکی بیشتری خواهید کرد.
  5. ارتباط با متخصص: اگر حس غربت و بی‌پناهی بیش از حد طولانی شده و عملکرد روزانه شما را مختل کرده، صحبت با یک روانشناس آشنا به مسائل مهاجرت می‌تواند بسیار موثر باشد.

جمع‌بندی

احساس تعلق در کشور جدید، مقصدی نیست که به آن برسیم، بلکه مسیری است که هر روز آن را می‌سازیم. این حس از ترکیبِ تسلط بر زبان، ایجاد روابط انسانی، بازسازی روتین‌ها و از همه مهم‌تر، پذیرش هویت جدید به عنوان یک انسان مهاجر شکل می‌گیرد. تعلق به معنای فراموش کردن ریشه‌ها نیست، بلکه به معنای آن است که اجازه دهیم ریشه‌هایمان در خاکی جدید، میوه‌هایی متفاوت بدهند. اگر این فرآیند با صبوری و آگاهی طی شود، فرد می‌تواند در عین حفظ اصالت خود، در کشور جدید احساس «بودن» و «تاثیرگذاری» کند.

درباره نویسنــده
نویسنده
فهیمه مردان
نظرات کاربـــران
فاقد دیدگاه
دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است. اولین دیدگاه را شما بنویسید.
ثبت دیدگاه

دسته بندی مطالب

محصولات جدید

نوروفیدبک
تومان
1,600,000
مشاوره فردی
تومان
2,000,000
زوج درمانی
تومان
3,000,000
تمرینات شناختی
تومان
1,500,000
نقشه مغزی
تومان
3,000,000
تست IVA2
تومان
1,500,000

جستجو کنید ...

تبلیغات